[موسیقی]
داستان یه ابر کوچولوی
[موسیقی]
سفید صبح شد خورشید اومد بالا آسمون آبی
شد و ابر کوچولوی سفید ما از خواب بیدار
شد اما ابر کوچولو اون روز مثل هر روز
سفید نبود کمی خاکستری شده بود و کمی
احساس سنگینی میکرد به همین خاطر هم به
خورشید گفت سلام تو وقتی خاکستری میشی و
احساس سنگینی میکنی چیکار
میکنی خورشید لبخند زد و گفت میرم پشت یه
لکه ابر و قایم میشم اما ابر کوچولو دلش
نمیخواست قایم بشه به همین خاطر هم رفت
پایینتر تا رسید به زمین بعد به زمین گفت
سلام تو وقتی خاکستری میشی و احساس سنگینی
میکنی چیکار میکنی زمین گفت همه چیز رو
از زیر زمین میریزم بیرون و زلزله درست
میکنم اما ابر کوچولو دلش نمیخواست
زلزله درست کنه به همین خاطر هم رفت به
سمت دریا و به دریا گفت سلام تو وقتی
خاکستری میشی و احساس سنگینی میکنی چیکار
میکنی دریا گفت من آب هام رو میکشم توی
خودم و گرداب درست میکنم ولی ابر کوچولو
دلش نمیخواست گرداب درست کنه برای همین
هم یه جا ایستاد و به حرفهایی که شنیده
بود دوباره فکر کرد ولی همین طور که داشت
فکر میکرد چشمش افتاد به یک گنجیشک خیلی
کوچیک که روی شاخه درخت وقتت نشسته بود و
آروم آروم گریه میکرد ابر پرسید داری
چیکار میکنی گنجیشک تشنمه و آب نیست برای
همین هم ناراحت شدم و دارم گریه میکنم
شاید یه کم سبک بشه ابر کوچولو گفت تو
الان احساس میکنی که ی کم سنگینی گنجیشک
سرش رو تکون داد یعنی بله ابر گفت و یکم
خاکستری
گنجیشک دوباره سرش رو تکون داد یعنی بله
ابر کوچولو فکر کرد و باز هم فکر کرد بعد
با خودش گفت شاید من هم باید گریه کنم تا
سبک بشم در همون لحظه یه قطره بارون از
چشمهای ابر کوچولو چکید و آروم و آروم یه
بارون حسابی اومد رودخونه پر از آب شد
زمین خیس شد یه رنگین کمون خشک شل جلوی
خورشید درست شد و یه چاله کوچیک جلوی پای
گنجش کوچولو پر از آب شد گنجش کوچولو هم
شروع کرد به خوردن آب آخه خیلی تشن بود
ابر کوچولوی قصه ما بعد از کمی باریدن
حالا دیگه سبک شده بود و آروم یه لبخند زد
گنجش کوچولو هم لبخند زد ابر کوچولوی سفید
ما حالا ن فقط سبک شده بود بلکه دیگه
خاکستری هم نبود
[موسیقی]