This content details the life and voyages of Christopher Columbus, focusing on his persistent ambition to find a westward sea route to Asia, which ultimately led to the European discovery of the Americas and a profound shift in global history.
Mind Map
クリックして展開
クリックしてインタラクティブなマインドマップを確認
از قرن پانزدهم به بعد
وقتی اروپایی ها به این فکر افتادن
که دنیا رو کشف کنن و همه جاش رو پیدا کنن
یک شغل خیلی مهم شد
که دریانوردی بود
دریانوردی در این دوران نه تنها خیلی تجربه میخواست
بلکه خیلی دل و جرات هم میخواست
کسی که سوار کشتی میشد و کشتی از خشکی جدا میشد
میدونست که احتمال بازگشتش خیلی کمه
برای همین همه کس نمیرفتن تو کار دریا و دریانوردی.
اما در بین اینها
بعضی هاشون چنان جسارت و شجاعت از خودشو نشون دادن
که به استخدام پادشاهان کشورهای پر قدرت درمیومدن
اون هم برای کشف دنیا و ثروت.
یکی از معروف ترین مردان اقیانوس ها در اون دوران
که شجاعت و جسارتش رو نشون داده بود
کریستف کلمب بود
در سی و یکم اکتبر سال 1451
در شهر جنوا ایتالیا امروز یک پسری به دنیا میاد
که اسمش رو میذارن کریستوفر.
البته این تاریخ تولدی که اعلام کردیم
میتونه صددرصد درست نباشه
چون بعضی از مورخین میگن چندسال اینور چند سال اونورتر
ولی بیشتری ها میگن همون سال 1451 میلادی.
پدر کریستوفر دومینیکو کلمبو نام داشت
کلمبوس هم انگلیسی شده همین کلمبوعه.
مادر کریستوفر که اسم اون هم سوزانا فونتانا روسا بود
پدرش هم در طول سال سبدبافی میکرد
اما تابستونها که دریانوردی بیشتر میشد و چون تو شهر جنوا لب دریا بودن
دریانوردی های کوتاه هم میکرد.
کریستوفر چهار تا خواهر برادر داشت و همشون از این کوچکتر بودن
برای همین وقتی کریستوفر به 7-8 سال میرسه پدرش که میخواد به یک دریانوردی کوتاه بره
کریستوفر هم با خودش میبره و اون تو این سفر که با پدرشه
عاشق دریانوردی میشه
پدر و مادر کریستوفر وضع بدی نداشتن
برعکس نود و پنج درصد اون دوران اروپا که همه فقیرن
برای همین کریستوفر و خواهر برادرش هم راحت بزرگ میشن.
اونها حتی بچه هاشون رو به مدارس دینی هم میفرستن
چون در اون زمان مدارس معمولی وجود نداشته
تمام مدارس از طرف کلیسا بوده و اینها در همین مدارس خواندن و نوشتن رو یاد میگیرن
وقتی کریستوفر به بیست سالگی میرسه
احساس میکنه که به سواد بیشتری احتیاج داره
برای همین میره دنبالش هم ریاضی یاد میگیره هم خوندن نقشه رو یاد میگیره
و هم سه تا زبون اسپانیایی پرتغالی و لاتین رو هم یاد میگیره.
شاید بگین به همین راحتی سه تا زبون یاد گرفت؟
خودش ایتالیایی بود و این چهارتا زبان ایتالیایی اسپانیایی پرتغالی و لاتین خیلی نزدیک همه.
البته انقدر هم راحت نبود
ولی چون ایتالیاییش فول بوده و پشتکار داشته
این سه تا زبون هم یاد میگیره
در حین یاد گرفتن این زبون ها
کریستوفر به دریانوردی های کوتاه هم میره
دریانوردی هایی که تو همون دریای مدیترانه خلاصه میشه
دورترین جایی که با کشتی میره و میاد فرانسه است.
اون یواش یواش داره به دریانوردی تبدیل میشه
که هم با سواده هم با معلوماته
و هم اینکه میتونه با مردمان کشورهای دیگه ارتباط برقرار کنه
چون چهار تا زبون میدونه
زبون هایی که اون موقع تو اروپا خیلی مهم بود.
در این زمان نه انگلیس رقمیه تو دریاها
نه فرانسه
فقط پرتغالی ها تو اقیانوس ها رفت و آمد دارن
و اسپانیایی ها هم تازه دارن شروع میکنن
وقتی به سال 1476 میلادی میرسیم
کلمبوس با یک کشتی قرارداد میبنده
که به عنوان دریانورد با کشتی اونها بره
و مدیترانه رو بچرخن
کلمبوس بیست و پنج ساله با این کشتی میره به طرف یونان دور میزنه
و به جای اینکه بره به طرف اروپا مثل اسپانیا و فرانسه
یا شمال آفریقا
تصمیم میگیره از مدیترانه بره بیرون ببینه چه خبره.
اون بدون اجازه صاحب کشتی از جبر الطارق میره بیرون
و وارد اقیانوس اطلس میشه
کاری که از بچگی دوست داشت بکنه ولی فرصتش رو نداشت
این به ما نشون میده که این بشر
اوج ماجراجوییه
آخه با چه جراتی کشتی مردم رو برداشتی رفتی تو اقیانوس!!
ولی تو اقیانوس اصلا امنیت وجود نداشت
اون هم برای یک کشتی که از ایتالیا اومده
چون از اونجا به بعد دست نیرو دریایی پرتغال بوده
و اونها تا میبینن یک کشتی غریبه از مدیترانه خارج شده
حمله میکنن و با توپ میزنن غرقش میکنن
کشتی از دست میره بیشتر کسانی که تو کشتی بودن میمیرن
و کریستوفر شانسی زنده میمونه.
نوشته شده که کریستوفر یک تیکه تخته تو آب پیدا میکنه
و روی اون تا ده کیلومتر دست و پا میزنه و میرسه به لاگوس پرتغال.
این نوشته ده کیلومتر شنا کردن رو خیلیها مسخره میکنن
ولی در هر صورت این نوشته از همون زمان وجود داره
وقتی به سواحل لاگوس میرسه چون پرتغالی بلد بوده خیلی راحت وارد شهر میشه
و اینجا زبان پرتغالی نجاتش میده.
کلمبوس چون عاشق دریانوردی شده بود میخواست دوباره برگرده تو دریا
برای همین رفت سراغ کشتی سازها و دریانوردهای پرتغالی
و سریع باهاشون دوست شد اونها هم میبینن جوری که باهاشون حرف میزنه
دریانورد باتجربه ایه برای همین جدیش میگیرن
اون یه مدت تو پرتغال میمونه
و بهش یک کار پیشنهاد میشه
که با یک کشتی بره به طرف ایسلند
اون یک سال هم نبود که تو پرتغاله ولی یک همچین کاری میگیره
در این موقعیت هم فقط بیست و شش سالشه
خلاصه کریستوفر با موفقیت میره ایسلند و کارش رو انجام میده و
برمیگرده پرتغال
اما این دفعه وارد لیسبون میشه
پایتخت پرتغال.
شاید باورتون نشه در این سالها
لیسبون پیشرفته ترین شهر دنیاست
مخصوصا از لحاظ دانش جهانی
یعنی میدونستن دنیا چه خبره اون هم بخاطر دریانوردی هاشون.
کلمبوس که بچه باهوشی بود متوجه شد که اینجا موقعیت پیشرفت وجود داره
برای همین رفتی شهر لیسبون ستاره شناسی رو یاد بگیره و بعدش جغرافی رو یاد بگیره
علومی که برای دریانوردی هم به شدت لازمه.
توی همون لیسبون با یک دختر آشنا میشه به نام فیلیپا مونیس
و اینها بعد از چندماه باهم ازدواج میکنن
دو سال بعد فیلیپا در موقع زایمان
از دنیا میره
ولی بچه اش زنده میمونه
و کریستوفر اسم این بچه هم که پسر بوده میذاره دیگو.
از بین رفتن همسرش باعث میشه که کریستوفر دوباره بزنه تو دل دریا ها
اون تقریبا اطرافش رو میشناخت کل مدیترانه رو میشناخت
از اون طرف بیرون از مدیترانه تا ایسلند رفته بود
و از طرف جنوب هم
تا غنای آفریقا هم رفته بود
اما همش کنجکاو بود که طرف غرب چیه؟
اگر این اقیانوس رو بریم به طرف غرب به کجا میرسیم؟
اون چون جغرافی خونده بود میگفت زمین مگه گرد نیست
پس اگر از اینور هم بریم بایستی برسیم به آسیا
اون نقشه دنیا رو برای خودش میکشه
میگه اینجا اروپاست اینجا اقیانوس اطلسه که زیاد بزرگ نباید باشه
پس اگر یه مقدار تو این اقیانوس اطلس بریم جلو باید برسیم به شرق آسیا
به همه کس هم این رو میگفت
میگفت هرکی سرمایه گذاری کنه من میتونم با کشتی برم
از این طرف برسم به شرق آسیا
و از این طرف ادویه جات آسیا رو بیارم به طرف اروپا
یعنی یه جورایی باور داشت که این میانبر کره زمینه
و چون کسی تو این کار تجربه نداشت
بحثی هم باهاش نمیکرد
و ازش قبول میکردن میگفتن این جغرافی خونده
و اگر هم کره زمین گرد باشه پس همینه دیگه درسته.
مهمترین الگوی کریستوف کلمب مارکو پولو بود
شخصی که دویست سال قبل از اون دنیای اون روز رو گشته بود.
کریستوفر میگه بر اساس نوشتههای مارکو پولو
که آسیای شرقی با اروپا چقدر فاصله داره
این به ما نشون میده که اگر همین فاصله رو
ما از طرف غرب حرکت کنیم میرسیم به آسیا شرقی
و میگه ازاینجایی که هستیم تا آسیای شرقی
فقط هزار لیگ راهه.
البته از طرف غرب
لیگ یک واحد اندازهگیری ای بوده در اون دوران
که میشه معادل سه مایل
یا پنج کیلومتر
و وقتی کریستوف کلمب میگه هزار لیگ تا شرق آسیا راهه
منظورش اینه که پنج هزار کیلومتره
یعنی خیلی داره دستکم میگیره و نمیدونه چه اقیانوسی سر راهشه
خلاصه کریستف کلمب همهی این تحقیقاتش رو جمع میکنه
و به هرجا میرسه که پول و پله دارن مطرح میکنه
میگه هرکی سرمایه گذاری کنه
من از اینور خیلی سریع میرسم به شرق آسیا
و میتونیم خیلی راحت از این طریق داد و ستد راه بندازیم و پولدار شیم
کریستوف کلمب انقدر این حرفاش رو اینور اونور تکرار میکنه
تا میرسه به گوش پادشاه پرتغال
ژوآ دوم
که البته تو انگلیسی بهش میگن جان دوم
جان وقتی این حرف به گوشش میرسه میگه این داره خالی میبنده مگه میشه همچین چیزی؟
ما دهها ساله تو اقیانوس و کشتی اینور اونور رفتیم
اصلا به این نزدیکی که این میگه نیستش
برای همین اصلا این رو تحویل نمیگیره.
ولی کلمبوس یک آدمی بود سمج و کسی که از هدفش عقب نشینی نمیکنه
البته کلمبوس تو حرف هاش هم میگفت من از اینور برم
هرچی پیدا کنم باید ده درصدش مال من باشه
این حرف هم به گوش جان دوم رسیده بود و اون به خاطر این حرف هم ناراحت تر شده بود